نمیدونم چرا؟ولی برعکس پارسال که یه دفعه از راه رسیدی امسال برای اومدنت لحظه شماری میکردم.برای اومدن اون روزی که دوساله انگار شده مبداآغاز زندگی دوباره ام.
یه سال با بیخیالی،یه سال با غم،و امسال با لحظه شماری و البته امید.
میدونم که از حرفام فقط خودم سردرمیارم و خودت.میدونم که خوب میدونی که چی میگم.پس خیالی نیست که بقیه فکر کنن که دیوونه ام.امسال شادم از اومدنت.شاد از داشتنت و دوباره دیدنت.شاد از اینکه هنوزاونقدر توان دارم که توی این روزا روزه بگیرم.و بازم بابت اینهمه لطف به خاک اونی بیفتم که اگه منم فراموشش کنم من و فراموش نمیکنه..........
دوست دارم خداجون!دوست دارم..........

خوب یه حرف دیگه:
نزدیک ۱۸سال پیش،توی یه سحرگاه نسبتا"گرم تابستونی،توی یکی از محله های این شهر کوچیک،وقتی من هنوز کوچیک بودم و توی اون ساعت خواب
،یه پسر کوچولویی پا به عرصه جهان گذاشت که کم کم فهميدم که شده داداش کوچولوم
.البته الان ديگه کوچولو نيستا.خيلي هم بزرگه.
خداييش بهش نميخوره که از من کوچيکتره.
منظورم هيکلا"وقيافتن و خلاصه همه جورتا"...
ولي خوب مهم اينه که سنن از من کوچيکتره
ولي بين خودمون بمونه
به خودش گفتم:در يک سحرگاه منحوس تابستاني به دنيا اومدي و از اون روز به بعد روزگار دنيا سياه شده
بچه ام هميشه اختتاميه ي هر چيزيه.اختتاميه ي بچه هاي اين خانواده،و صد البته اختتاميه ي تولداي مردادماه دورواطرافم.بازم خيالم راحته که مرداداز ۳۱روز بيشتر نيست وگرنه خداعالمه تا آخرش چه بلايي سرم مي اومد(نه که الان نيومده
٬
).حالابگذريم از تولدايي که توي وب ننوشتم.
در هرصورت تولدش مبارک واميدوارم که در آينده مثل از گذشته تا حالادرکنارخواهر مهربونش
موفق باشه.
بازم ممنون ازلطف تک تکتون.